دیگر
برای قطار بی اعتنایی که
وقت رفتنش
...
سوت می زند
دست تکان نمیدهم
.
.
.
سنگ می اندازم
2
پیش پای هر که تو نیست
بلند می شوم
روبرویم
از الکی
سکندری نخور
سرفه نکن
بال بال نزن
تو در من مرده ای
من از تو رد شده ام
خالی شدم
3
دیگر دهان چمدانم را باز می گذارم
تا تند و طولانی نفس بکشند
بویناکی زیر پیراهنهای چرک ِ عرق زرد شده ام
عشاق کوتاه قد را
می تاراند
خلاص ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:1  توسط رویا بیژنی
|
دست به قلبم میزنی
اتش می گیرد
چه چارشنبه ی تبداریست!!!
مگر همین را نمی خواستی!؟
همین چارشتبه سوری ِ لیلای سینه سوخته را ؟
از آتشی که من
حالا راحت بپر و برو
تند برو
زود ِ زود برو
آنقدر برو تا چشمهات از دود ِ آه ِ من
نسوزد
خیالت تخت
تا دنیا دنیاست
سرخی ام برای تو
مگر همین را نمی خواستی لعنتی!
دیگر به دستهات که فکر می کنم / در دّم دردم میگیرد
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:56  توسط رویا بیژنی
|
روی دندانه های شانه ی شکسته ام
روی لب پَر خالی ِ تکیلا
روی هر چه...
...
روی هنوز...
روی تا ابد ِ من
نشسته ای
اخم میکنی
امر می کنی
هی
رو
بر می گردانم
دیگر حوصله ام از خودم گرفته
از
" آقا اجازه می دهی آب گواراتری بنوشم؟ "
از
" آقا اجازه می دهی پیراهنی رنگ خودم تن کنم؟ "
از
" آقا اجازه ی خندیدنم هست؟"
از
"آقا اجازه ی شکفتنم می دهی ؟"
حوصله ام از آقا...
نه.
حوصله ام
از خودم
گرفته
این روزها فکر میکنم
ستون ِ زندگیم ضعیف از تُست
اینروزها فکر می کنم یکروز شاید
پادشاهی ات را انکار کنم
اینروزها هی دلم بهشت میخواهد
" امچاله پِی" می خواهد با باغهای دلگشاش
اینروزها دوست دارم
همراه دزدان شرافتمند ِ گردنه ی چیچک لو
یاس را بو بکشم
این روزها تو که
"شرافت مشامت بی حس بود "
این روزها من که
"برای همیشه زن ِ در بندت نمی ماندم "
اینروزها چشمهایم را محکم میبندم
اینروزها گوشهایم را محکم می گیرم
تا هستم اما
تمام
نمیشوی
آقا؟! چرا "دوستت دارم " را شبیه دشنه می کشیدی
و میگفتی
این شبیه ابر است ؟
آقا؟ چرا همینجور تند تند گونه ام خیس میشود ؟
راستی آقا !
اجازه ی اشک ریختن می دهی ؟
راستی آقا! اصلا بهشت که وجود ندارد
اقا ! دروغ می گفتی ؟
میخواهی از پلی به باریکی مو
به جهنمی پرت شوی
که اسمش
زندگیست
و آتشی بسوزاندت
که
اسمش
عشق ؟
اینروزها یعنی خداحافظ
میخواهم یک دوستت دارم برایت بکشم
" شبیه آب / شبیه ابر / شبیه آزادی "
خواستی تا آخر دنیا از رویش میلیون تا نقاشی اش کن
این جریمه ی توست آقا
که هرگز " دوستت دارم" را بلد نبودی
هرگز
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط رویا بیژنی
|
تردید نکن یارو
این تپانچه ی بی رَد خورَت
نامش عشق نیست
نامش
عشق نبود
هرگز
تردید نکن یارو
به شیقیقه ها ی بلاتکلیف که رحم نمی کنند
بی تردید
خلاصم کن
در دَم
ماشه بچکان
به سرم
به سینه ام
به...
بی خیال
همین دوشلیک کافیست
خوش ندارم ساده لوحانه عاشق ِ زندانبانم باشم
عشق رنجست
عشق جنونست
عشق جذامست
هی یارو!
تردید
نکن
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:48  توسط رویا بیژنی
|
هیچ جا نیستم...
هییییییج جا...
تو را به جان خدا دنبالم بگرد
تو را به جان همو / پیدایم کن
نشانم بده
این را برای همیشه مان می خواهم ...
برای همیشه مان...
حتی وقتی در تو گم شده باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:19  توسط رویا بیژنی
|
دیگر به ابتدایمان شبیه نیستیم
این
اندوهبارترین قسمت عاشقانگیست
می ترسم
می ترسم
شبیه وفتی که نباشم و تو
تنها و بلاتکلیف
به وسط اتاقی عزادار
سینی کوچک لعابی ات را
با ناهار تنه زده به اشکت
ناتمام
رها کنی
می ترسم
شبیه وقتی نباشم و تو
عصبانی و کدر
اتومبیل نا ارامت را
روی خیابانهای مثل حالا خیس
مثل فردا
بی من
به شمشادی / تیر برقی / رهگذری
خالی کنی
کاش
بزرگوارانه
به نفرتی نمایشی
پا پس می کشیدم
تا دلواپس
تمام ٍ من نشوی
بی خیال ٍ اشکهای بی توایی ام
می ترسم
این سخت ترین قسمت عاشقانگیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:22  توسط رویا بیژنی
|
دست به قلبم می زنم
اتش می گیرد
چه چارشنبه ی تبداریست
حالا از سرم بپر
و
برو
برو
برو....
تا دنیا دنیاست
سرخی ام برای توست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7:0  توسط رویا بیژنی
|
دروغ می گوید
دروغ می خندد
دروغ می تپد
عاشق می شوی
تحقیر می شوی
ترک می شوی
خوف نکن کودکم !
این تپانچه های مشقی
پوست هراست را ضخیمتر می کند
خوف نکن عاشق طفلک بلا تکلیف!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 6:44  توسط رویا بیژنی
|
چشم که می بندم جهان بی وزن میشود
عشق
خدا
تو
بی وزن ِ بی وزن
کاش کسی
کمی
برای دلم لالایی می خواند
بی فشار آغوشش محکم
که لِه شوم
می خواهم سبکبار بمیرم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:31  توسط رویا بیژنی
|
بابا نان ندارد
دارا لبخند ندارد
خلا آب ندارد
این جریمه ی مشقهای نانوشته ی ماهی ایست که منم
دنیا که همیشه به کام نیست مردم جان!
به کام نیست
اگرنه
نان سهم باباجان میشد
لبخند سهم دارایان
و
آب سهم ماهی
در خلایی که انگار
انگار
انگار که
زندگیست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:30  توسط رویا بیژنی
|